دخمله نازم این وبلاک رو مامان سارا واست درست کرده تا همه خاطراتتو ثبت کنم از روزی که تو رو تو وجودم داشتم تا حالا که 7 ماهته همه و همه تو ذهن من حک شده لحظه به لحظه سعی میکنم از اول واست بگم  قربون اون چشمای بادومیت برم که هر کی میبینتت میگه شبیه کره ای ها هستی راستشو بخوای وقتی تو توی شکمم بودی همیشه جومونگ نگاه میکردم واسه همینه همه بهت میگن سوسانو ولی دایی جون بهت میگه جوجونوماچ

 


 

 

 



تاريخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 12:34 | نویسنده : مامان سارا |

دختر نازم الان میخوام کلی بهت بگم که  چقدر خانم شدی.... 

عزیزم تو الان 16 تا دندون داری.

از شیر که گرفتمت و غذاهاتو خودت میخوری

تو مرحله از پوشک گرفتنتم الان

راستی مهمترین بخش اینه که خودت تو اتاق خودت میخوابی تو تخت خودت. مستقل شدی

خیلی از کلمات رو میگی جدیدا جمله سازی هم میکنی و کلمات رو یاد گرفتی کنار هم بزاری

خیلی خیلی خیلی شیطون شدی .... هر کی میبینتت میگه دست مسرا رو از پشت بستی ناقلا

خوشگل شدی.

فدات بشه مامان سارا. خیلی دوستت دارم یه دقیقا هم تحمل دوریتو ندارم با اینکه خیلی شیطونی و همش میگم کاش بابات یکی دو ساعت ببرتت بیرون من استراحت کنم ولی بازم دلم تنگ میشه همین که از در پاتو میزاری بیرون و میگی مامان سارا بای بای و یه بوس محکم میزاری وسط اون دستای کوجولو و نازتو واسم میفرستی و بای بای میکنی و میگم ایلین مامان شیطونی نکنی و حرف بابا ایمان گوش بده باشه؟؟؟؟تو هم میگی باشهههههههه .... 

دلم هوری میریزه وقتی نیستی تو خونه وقتی صدای خنده هات تو خونه نیست وقتی نیستی که بهم بگی سارا و اون لبای خوشگلتو بیاری جلو و ماچم کنی .... دلم تنگ میشه و ساعت نگاه میکنم و لحظه شماری میکنم که زودتر بیای....

تولدت تزدیکه عزیزم. دارم فکر میکنم چیکارا واسه تولدت انجام بدم .... هر روز لحظه شماری تولدتو دارم.... 

خوب خانمم بیدار شدی از خواب و داری با اون چشمای پف پفیت نگام میکنی و ناز و عشوه میای تا مامان بیاد نازتو بکشه.... دختر نازم دستورم که میدی میگی سارا چایی بده..... 

نفس مامان تا بعد بای بای



تاريخ : پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 | 17:08 | نویسنده : مامان سارا |

سلام به هم نی نی وبلاگی های عزیز. سلام به دختر نازم که دیگه واسه خودش خانمی شده .... خیلی وقته نمیام تو وبلاگت و نه عکسی میزارم نه مطلبی مینویسم نه نظرات رو چک کردم.... میدونم خانمم عذر میخوام درسته گفته بودم همیشه برات مینویسم ولی شرایط یه جوری میش میره که گاهی اوقات نمیشه یا دست ادم به نوشتن نمیره .... 

تو هم بزرگ میشی هر روز شیطون تر از روز قبل میشی. یه  ماهی میشه از شیر گرفتمت.. راستش اذیتم نکردی روز اول که تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت تو شمال بودیم خونه پدر جون شبا تب میکردی و بالا میاوردی بردمت دکتر گفت از شیر نگیرمت تب کردنت واسه هنین بود که شیر نمیخوردی دوباره شروع کردم به شیر دادنت وقتی اومدم خونه خودمون تصمیم قطعی گرفتم از شیر بگیرمت چون لب به هیچ غذایی نمیزدی جز شیر.... مجبور شدم واسه اینکه اذیت نشی برم از عطاری صبر زرد بخرم و وقتی صبح از خواب بیدار شدی گفتی مامان جوجو منم صبر زرد رو زده بودم تو اول بو کردی دیدی بوی بدی میده ولی خوردی بعد دهنت خیلی خیلی تلخ شد و بدت اومد..... همون شد دیگه سراغم نیومدی واسه شیر اصلا اسمشم نیاوردی. اینقدر عاقل بودی یگفتی جوجو مامان اووووووققققنیشخند



تاريخ : پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 | 16:56 | نویسنده : مامان سارا |
سلام خوشگل خانمم فدای تو بشم قربون اون قیافه معصومت برم عزیزم 10 روزه که مریض شدی ویروس گرفتی اسهال و استفراغ شدی حال مامان گرفته اصلا حوصله ندارم نمیدونم دیگه چیکار باید برات بکنم تا زودتر خوب بشی. قرار بود وقتی میام تو وبلاگت عکسای مسافرت شمال که رفتیم کنار دریا رو بزارم ولی از یک شهریور که برگشتیم مشهد تا الان همش عروسی دعوت بودیم و یه کمی هم خونه تکونی داشتم مامان جون تا اومدم کارام تمام بشه شما مریض شدی اولش تب میکردی و آبریزش بینی فکر میکردم سرما خوردی استامینوفن و سرماخوردگی بهت میدادم ولی یهو اسهالت شروع شد و فرداش هم استفراغ. وای .............. خیلی ترسیدم صبح که از خواب بیدار دی بالا آوردی دست و پام میلرزید سریع به بابا ایمان جون زنگ زدم گفت تا بیام دیر میشه ببرش دکتر. سریع بردمت دکتر و معاینه که شدی آقای دکتر گفت ویروس گرفتی باید آمپول بزنی و دارو تجویز کرد و گفتن اگه خوب نشی باید بیمارستان بستری بشی. موقع آمپول زدنت دلم کباب شد بمیرم الهی از پات خون اومد و بعد دو روز کبود هم شد جای آمپول. الان 10 روزه از مریض شدنت میگذره ولی تازه دیروز اسهالت کم شد ولی تب میکنی و دلپیچه هم داری. خدا رو شکر دیگه استفراغ نداری. ولی از غذا بدت میاد فقط شیر خودمو میخوری و نیم کیلو هم کم کردی و سست و بیحالی. شبا تا صبح از درد دلپیچه بیدار میشی و گریه میکنی و بهم میچسبی و نوازشت میکنم تا بخوابی. دیگه کاری نمونده که واست نکرده باشم هر داروی گیاهی که به ذهنم میرسد رو آماده میکنم میدم بخوری تا اسهالت خوب بشه. برات غذاهای مقوی درست میکنم ولی لب نمیزنی. مامان موقع غذا دادن بهت گریم میگیره بغض گلومو فشار میده خودم تو این مدت 1 کیلو کم کردم از بس غصه خوردم. الان هم با کلی مکافات خوابوندمت. دلم گرفته بود گفتم بیام بنویسم تا غم دلم سبکتر بشه تا توان داشته باشم با مریضیت کنار بیام. بسه دیگه ویروس لعنتی دست از سر دختر نازم بردار از بدن ضعیفش برو بیرون دیگه دخترمو اذیت نکن. کاش میشد صدامو بشنوه این ویروس و به حرف من گوش کنه و زوده زود باهات خداحافظی کنه. یعنی میشه دوباره برا مامان برقصی و بخندی و شیطنت کنی؟؟؟؟؟ ای خدا کمکم کن......

تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | 13:42 | نویسنده : مامان سارا |

عزیز مامان گرچه از قبل چند تا کلمه میتونستی بگی ولی یهو استوپ زدی و هیچی نمیگفتی منو بابا ایمان نگران شدیم چرا یهو دیگه تمایلی نداشتی حرف بزنی ولی از یه مشاور که پرسیدم و کلی مطلب خوندم فهمیدم نی نی ها تو یه مقطعی از رشدشون یه ایست عملکردی دارن این معنیش این نیست که یادت رفته به مرور دوباره سیر تکاملی شروع میشه. تو هم الان این کلمه ها رو خوب میگی البته اگه بازم استوپ نزنیچشمک

 

1- دده: یعنی اینکه بریم پارک یا بیرون

2- بابا: که همش تو خونه داد میزنی بابا و میخندی. فکر کنم میخوای مامان رو اذیت کنی چون هرچی میگم بگو مامان میگی نهدلخور

3: نه واسه هر کاری و هر چیزی میگی نه و میخندیخندونک

4_ آده: یعنی آره وقتی میگم بریم دده میگی آده و وقتی تشنته میگم آبه میخوای میگی آده

5_ عم: یعنی عمه البته زیاد نمیگی ولی وقتی میری خونه بابایی میری طرف اتاق عمه جون و میگی عمچشمک

6_ بای بای: وقتی بابا ایمان میخواد ببرتت خونه بابایی تا مامان سارا یه 2 ساعتی استراحت کنه با ذوق جلو در میگی بای بایزیبا

7_ نقون: یعنی نکن  وقتی دارم پوشکتو عوض میکنم ادای منو در میاری همش میگی نقون آخه بی ادب شدی دست میزنی به پوشکت منم سرت داد میزنم نکن تو هم الان وقتی حوصله نداری میگی نقون با نازبغل

8_ می می: وقتی گرسنت میشه میای لباسمو میزنی بالا میگی می میخجالت

9_ نی نی: وقتی یه بچه میبینی میگی نی نی حتی عکسای خودتم میگی نی نیخنده

10_ البته جدیدترین و زیباترین کلمه ای که چند روزه میگی( ما) یعنی مامان میای تو بغلم یه بوس عاشقانه میدی و میگی ما یا ماییمحبتبوسبغل

الهی مامان به قربونت بره عزیز دلم بابا ایمان هم کلی لذت میبره از شیرین زبونیهات. همه روز زود از سر کار میاد تا باهات بازی کنه میبینه خوابی میاد بیدارت میکنه میگه بگو باباخنده



تاريخ : يکشنبه 22 تير 1393 | 14:46 | نویسنده : مامان سارا |

سلام چشم بادومیه من سلام ابرو کمونه من. الن کنارم خوابیدی و نگاه اون قد و بالات که میکنم میبینم خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود از بیمارستان با هم اومدیم خونه تو همین مدلی کنارم خواب بودی خواب خیلی آروم و ناز. نگاه به عکسات میکنم خیلی فرق کردی جاسوئیچی بابا ایمان دیگه خانم شده. راه رفتنتم که از تولد بابا ایمان شروع کردی البته تولد بابا ایمان با یه هفته تأخیر بود یادمه از قبل چند قدمی راه میرفتی می افتادی ولی اون شب همه خونه ما بودن یهو بلند شدی شروع کردی به راه رفتن قدم اول رو که برداشتی گفتم الان می افته قدم دوم رو برداشتی دوییدم دنبالت قدم سوم رو که برداشتی دستم رو بردم پشتت تا نخوری زمین ولی نگرفتمت تا خودت بتونی بر ترست غلبه کنی همین جوری قدم چهارم و پنجم و هی تکرار شد تا 9 تا قدم باورمون نمیشد همه مات و مبهوت شدیم ناقلا میخواستی به بابا ایمان کادو تولدش رو بدیمحبت چقد بابا ایمان ذوق کرد. از اول اردیبهشت میزاشتمت تو کالسکه میرفتیم پارک هواخوری.ولی 1 ماهی میشه دیگه کالسکه رفته کنار منو دخملم قدم زنان با هم میریرم خرید و تفریح. ماه مامان اینقدر ذوق میکنی وقتی راه میری که نگو همه تو خیابون تو پیاده رو نگات میکنن چون شیطنت میکنی یه کارایی میکنی که نگو مثلا رفتی جلو سوپر مارکت یه بسته نون باگت برداشتی راتو کچ کردی به سمت مغازه بعدیخنده چون میبینی مامان خرید میکنه تو هم یاد گرفتی. جلو عابر بانکا یه چند دقیقه وایمیسی دستگاه رو نگاه میکنی یه آهی میکشی که قدت نمیرسه و بعد ناکام راهتو ادامه میدی.چشمک اگه بخوام از کارایی که میکنی بگم یه تومار میشه. چند شب پیش با بابا ایمان 3 تایی رفتیم خرید البته کالسکه رو هم بردیم اگه خسته شدی بزاریمت توش. بعد خرید اینقدر گریه کردی چون دوست نداشتی تو کالسکه باشی دوست داشتی راه بری وسایل رو ریختیم تو کالسکه و من و شما و بابا ایمان قدم زنان پیش به سوی خونه. دیدم اومدی هولم دادی خودت از پشت کالسکه رو حول میدادی اینقدر قدت کوتاه بود هر کی میدید تعجب میکرد این کالسکه چه طوری داره راه میره بعدش که تو رو میدین بلند بلند میخندیدن  تا خوده خونه نزاشتی دست به کالسکه بزنیم یه جاهایی که کمکت میکردیم عصبانی میشدی داد میزدی میگفتی نقون یعنی نکنخندهخندهخنده

کارات اینقد لذت بخشه که دلمون رو آب میکنی هر وقت میگم مامان جون خسته شدم کمرم درد میکنه اینقد خونه رو کثیف نکن تند تند میری سراغ کابینت در رو باز میکنی و جارو نبتون رو در میاری فرشا رو جارو میکنی. موقع جارو برقی کشیدن هم که دسته جارو تو دسته شما و مامان باید باشه تا خیالت راحت باشه. گیج

تو اتاق خودتو که میترکونی همه چی رو از کشو و کمد در میاری وقتی بهت میگم چرا اینجوری کردی اینجا رو هولم  میدی بیرون و در رو پشتسرم میبندی به قول بابا ایمان میگه بچه داره بهت میفهمونه اینجا ملک و محدوده خصوصیه خودمه به تو ربطی نداره چیکار میکنمغمگینخطا

از دست تو تمام لوازم آرایشیمو از رو میز جمع کردم خانم همیشه رو میز میرفتی و ژرلبام و سایه هامو و بقیه وسایلمو میترکوندیغمگین

و یه عالمه کارای دیگه که بعد میگم برات الان از خواب بیدار شدی و باید بهت صبحانتو بدم میبینی تو رو خدا ساعت 1 و نیم بعد از ظهر خانم صبحانه میخوری واسه اینکه شبا تا ساعت 3 بیداری از اون ور میخوابی تا 12 و 1. بعد شاهانه بیدار میشی. مامان هم تو این ساعت به هیچ کدوم از کاراش نمیتونه برسه گریهچون سر و صدا خانوم رو بیدار میکنه بد خلق میشی و تا شب نق نقو میشی. و دست بهت میزنم میگی نکنچشمک

فعلا بای بای بای بای



تاريخ : يکشنبه 22 تير 1393 | 13:17 | نویسنده : مامان سارا |

شکلات مامان بخورمت.......

 

نمیدونم داری متفکرانه نگاه میکنی که دوباره بهت شکلات میدم یا نه.؟ یا داری با اون نگاه التماسانه ازم شکلات میخوای؟ هنوز تو شکممتنظرمتفکر

 

یا تو این عکس که نمیدونم ناراحتی از این که از این خونه بزرگ و تراس بزرگ داریم میریم و دیگه نمیتونی تو تراس واسه خودت بچرخی ؟ یا اینکه اعصابت خورد شده مامان و بابا واسه اینکه به کارشون برسن تو رو اسیر روروئک کردن؟ یا داری حموم آفتاب میگیری؟ اینجا هم تو شکممتنظرمتفکر

 



تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 20:10 | نویسنده : مامان سارا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد